تبليغاتX
marquee direction="right"> بسمِ اللهِ الرَحمنِ الرَحيم :: اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً برحمتك يا ارحمّ الرّاحمين :: اَلّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ في فَرَجِ مَولانا بَقيَّهَ الله وَاجْعَلْنا مِنَ الْمُسْتَشْهَدينَ بَيْنَ يَدَيْهْ
بنام خدای عاشقان
طنز

 

نوشته شده توسط حامد.جحامد در شنبه هفتم بهمن 1385 ساعت 10:52 | لينک ثابت |

باورش کردم
 

ندانستم تمام حرفهایش دروغ بود

خنده هایش دروغ و بی احساس                        گریه هایش هم کمی عجیب است

ندانستم ویرانگری آمده ویرانم کند                سا حر است می خواهد سحر سامانم کند
 
سا حر است می خواهد سحر سامانم کند          ندانستم رهگذر است، بهانه اش خستگی

برای اغفا ل من می آید از در دلبستگی

باورش کردم و حرفهایش را شنیدم

زبان دلم که با دلش یکدل شد جز آزار چیزی ندیدم بازیش که تمام شد

دل ساده ام که رام شد                              دیگر دوست داشتنی در کار نبود

دیگر دوستی منتظر سر قرار نبود             راست و دروغ به عشق من قسم خورد


 چیزی نگفتم من هر چه به روزم آورد

 

نوشته شده توسط حامد.جحامد در جمعه ششم بهمن 1385 ساعت 17:54 | لينک ثابت |

چیزی ندارم بگم...

 

 

 

نوشته شده توسط حامد.جحامد در جمعه ششم بهمن 1385 ساعت 17:50 | لينک ثابت |

زندگی

زندگی مروارید درشتی است به نام اشک

زندگی   گل  زردیست  به   نام  غم

زندگی خانه ی درشتی است به نام دل

زندگی چیست ؟

خون دل خوردن

اولش رنج و آخرش مردن

نوشته شده توسط حامد.جحامد در جمعه ششم بهمن 1385 ساعت 16:23 | لينک ثابت |

عشق یعنی...

 

عشق یعنی از سپیده تا سحر عشق یعنی پا نهادن در خطر

 

 عشق یعنی چشم به او دوختن عشق یعنی همچو اتشی سوختن

 

 عشق یعنی دلبری دلدادگی عشق یعنی غربت واماندگی

 

 عشق یعنی عاشق شیدا شدن عشق یعنی گم شدن پیدا شدن

 

نوشته شده توسط حامد.جحامد در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 ساعت 20:53 | لينک ثابت |

نمی دونی چه تلخه روزهای جدایی

  تو عاشق نبودی ببینی چه سخته روزای جدایی

چه سخته بشینم بی تو با چشم های گریون

نمی دونی تو که عاشق نبودی

ببینی مرگ گل برای گلدون چه سخته

گل و گلدون چه شبها نشستند بی بهونه

واسه هم قصه گفتند عاشقانه 

 

نوشته شده توسط حامد.جحامد در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 ساعت 11:33 | لينک ثابت |

تنهایی

 وعده ها دیدم زرفیقان دقل این است که به جمع رفقا مشکوکم

مست میگویم تعجب نکنیدمن به جنس دو پا مشکوکم

ای که شعر مرا می شنوی رک و پوست کنده بگویم که ختی به تو نیز مشکوکم

نوشته شده توسط حامد.جحامد در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 ساعت 17:6 | لينک ثابت |

عشق مثل دایناسوره

عشق قشنگه... دوست داشتنی و زیباست.. حال آدمو جا میاره و قدرت حرکت و تلاش رو چند برابر می کنه . آدمو به آینده امیدوارم می کنه و بهش می فهمونه قشنگیای زندگی کم نیست . خلاصش کلی به آدم روحیه میده .

اما این قدرت و روحیه ای که از عشق می گیریم با اون لذت شیرین و دوست داشتنیش گناهه؟ اشتباه و خطاست؟ اگه نیست پس چرا همش احساس می کنی نباید نزدیک بشی ؟ یا نباید دل ببندی یا اصلا نباید بپذیریش؟ چرا فکر می کنی باید قلبتو محکم تو دستت بگیری تا کسی نتونه ازت بگیردش؟ چرا؟ واقعا اگه گناه نیست پس این حسای نافرم چیه میاد سراغ آدم؟

خیلی دلم می خواست پیشنهادشو قبول کنم و زندگیمو بسپرم دست دلمو و دلمم بدم دست اون تا با خودش هر جا می خواد ببره ولی قبول نکردم و هنوز قلبم تو مشتمه هر چند تند تند می زنه و دوست داره دوباره ببینتش ولی تو مشت خودمه .. نه تو مشت اون.

کاش می شد دلو زد به دریا و گفت هر چه بادا باد

کاش میشد دلامونو سوار قایق کنیم و بسپریمش به دریا .

بی هراس از شکستن قایق و پارو و غرق شدن و یا شایدم گم شدنمون تو بیکران دریا

ولی همیشه هراسی هست

هراس از طوفان و طغیان

هراس از گم شدن قطب نما

هراس از موجای سهمگین

یا حتی موجای آروم که گاهی دلشون می خواد دل آدمو در آغوش بکشه و بعد از هم اغوشی غرقش کنه

و جسد بی روح و بی جونشو توی یه ساحل متروک به گل بنشونه و خلاص....

 

خلاصش اینکه :فکر می کنم عشق مثل دایناسوره

هم ترسناکه . هم شگفت انگیز هم نسلش منقرض شده

نوشته شده توسط حامد.جحامد در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 ساعت 17:5 | لينک ثابت |

دوستت دارم...
دوستت دارم

 برای بخشی از وجودم که تو شکوفایش می کنی
 دوستت دارم
 چون دست بر دل افسرده ام می نهی،
 زنگارهای بی ارزش و بی مقدار به سویی می زنی          
 و نورمی تابانی بر گنجینه های پنهانی که                                            
 تاکنون در ژرفا مانده بودند

هنوزم منتظرم

هنوزم دوست دارم

هنوزم کنج دلم یجوری خونه داری

   آخه بگو کجایی ... آخه بگو کجایی...

              

نوشته شده توسط حامد.جحامد در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 ساعت 17:1 | لينک ثابت |

قلب سنگی
 

 

می خوام بگم  هیچ می دونی  وقتی می گن  یه قلب سنگ  معنیش چیه؟

وقتی می گن  اونی که رفت  همیشه رفت  معنیش چیه؟

هیچ می دونی  تنها شدن چه حالیه؟!

هیچ می دونی شب تا سحر زار زدن چه حالیه؟!

هیچ می دونی با عکس تو به جای تو حرف زدن معنیش چیه؟

فکر نکنم  یه قلبه سنگ  یه قلب یخ  چی می دونه عشق چیه!!!

فکر نکنم حتی یه بار به فکر من بوده باشی

با اون غروره مسخرت حتی دوسم داشته باشی

می خوام بگم شودی برام: مثل یه بت شکستنی

یعنی میشه یه روزی من بشکنمت شکستنی؟؟؟؟

راستی یکی بهم بگه: یه بت چه جوری می شکنه؟

نه نمی خوام یادم بدین   چیکار کنم که بشکنه؟؟

دوسش دارم هنوز اونو  خوب میدونه  خیالی نیست...

همین که تو قلب منه  برام بسه  خیالی نیست.

 

نوشته شده توسط حامد.جحامد در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 ساعت 16:58 | لينک ثابت |

چی می شد اگه...

چی می شد اگه دروغ تو لحظه ی ما جا نداشت

چی می شد اگه دورنگی هم دیگه معنا نداشت
کاش می شد باسه هوس، رفاقتا رو نفروخت
کاش می شد صداقتو رو تن هر آینه دوخت
چرا ما آدما گاهی وقتا خیلی بد میشیم
باسه راه هم دیگه خواسته نخواسته سد میشیم
جای مرهم باسه زخم عاشقا نمک میشیم
هر کی به ما صادقه باهاش پر از کلک میشیم
دلخوش هر کی شدیم تو زرد از آب درآومدش
وقتی دلتنگی بیاد هیشکی نمیاد به دادش
ندونستیم چرا وقتی نوبت ماست دیر میشه
حرفای خوب باسه ما زخمه زبونو و تیر میشه
شایدم ما ندونستیم زندگی چه شکلیه
کی سر کاره کی نیست اصلا دنیا دست کیه
ما به هر حال می پریم بی چشمو دل بی پر وبال
ما به مشکی دل خوشیم دو رنگی ها رو بی خیال

 

نوشته شده توسط حامد.جحامد در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 ساعت 16:57 | لينک ثابت |

دلم گرفته....
 

  يه روزي يه قلب خسته بودم که هميشه برات گريه ميکرد هميشه به يادت بود و به يادت ميسوخت مي دونستي دوستت دارم ولي رفتي ولي رفتي و منو تنها گذاشتي هميشه توي ديوار قلبم اسمت موندگار بود اسمي که يه حسه قشنگي داشت حسه عاشقي يه حس قشنگ که هنوزم دلم واسش پر مي زنه و من همیشه در تب عشق تو مي سوزم...

 

نوشته شده توسط حامد.جحامد در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 ساعت 16:54 | لينک ثابت |

دوستت دارم
 

دوست دارم آنقدر اشک بریزم که ابرها پیش چشمم خجل شوند

دوست دارم اسم قشنگت را روزی هزار بار بر درو دیوار بنویسم

بگزار از تو بگویم واز تو بنویسم.بگزار دلتنگی هایم را فریاد کنم

دوست دارم واژه دوستت دارم را در بند بند وجودم حک کنم

دوست دارم فرشتگان این کلام را برایت زمزمه کنند......

نوشته شده توسط حامد.جحامد در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 ساعت 16:52 | لينک ثابت |

عشق

زندگی جاده ایست

که آخرش نوشته اند

گردش به چپ ممنوع

نوشته شده توسط حامد.جحامد در دوشنبه دوم بهمن 1385 ساعت 11:0 | لينک ثابت |